تبليغاتX
Real Faith؟


Real Faith؟
.ولنتاین-اسپندار مزدا
نویسنده : محمد در تاریخ : یکشنبه 23 بهمن1390 و 20:37 | +

هويت ولنتاين مبهم است. در كل 3 روايت در رابطه با ولنتاين نقل گرديده كه به دو تای آن اشاره میکنم و سومی هم شبیه به همینهاست.

1)ولنتاين مقدس يك كشيش مسيحي بوده كه در قرن سوم خدمت ميكرده است. زماني كه امپراطور CLADIUS دوم بر روم حكمراني ميكرده. كلاديوس دريافت كه مردان مجرد از آنجايي كه همسر و خانواده اي ندارند (مردان متاهل حاضر به ترك همسر و خانواده خود نبودند) نسبت به مردان متاهل بيشتر به سربازي روي آورده و سربازان بهتر، كاراتر و جنگجو تري نيز ميباشند. از همين رو ازدواج را براي مردان جوان غير قانوني و ممنوع اعلام كرد. ولنتاين كه اين حكم را ناعادلانه و ظالمانه ميپنداشت از فرمان كلاديوس سرباز زد. ولنتاين مخفيانه عشاق جوان را به عقد يكديگر در مي آورد. هنگامي كه اين عمل ولنتاين بر ملا گشت كلوديوس حكم اعدام وي را صادر كرد.

خود ولنتاين نخستين فردي بود كه براي اولين بار نامه ولنتاين را نگاشت. وي هنگامي كه در زندان بسر ميبرد دلداده دختر جواني شد كه دختر زندانبان وي بود. اين دختر جوان  زماني كه ولنتاين در بازداشت بسر ميبرد به ملاقات وي مي آمد. در انتهاي اين نامه ولنتاين چنين نوشته بود: "از طرف ولنتاين تو." اين عبارت كماكان در نامه هاي روز ولنتاين استفاده ميشود. در واقع روز ولنتاين سالروز مرگ و خاك سپاري ولنتاين ميباشد

 كهن ترين نامه و شعر ولنتاين توسط چارلز، دوك اورلئان نگاشته شد. وي زماني كه در سال 1415 و در قرن شانزدهم در زندان برج لندن در اسارت بسر ميبرد اين نامه را براي همسر خود نوشت.

2) روايت ديگر حاكي از آن است كه ولنتاين يك مسيحي بوده كه عاشق كودكان بوده. اما از آنجايي كه وي از پرستش خدايان سر باز ميزده به زندان فرستاده ميشود. اما كودكان كه به وي علاقه مند بودند دلتنگ وي شده و براي وي پيامهاي مهر آميزي مينوشتند. اين كودكان نامه ها را از لابه لاي ميله هاي زندان به درون سلول ولنتاين مي انداختند. وي در 14 فوريه سال 269 پس از ميلاد  اعدام شد.

روز 26 بهمن (Valentine) در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با روز 29 بهمن که "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند.

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران و شوهران به زنان خود با محبت هديه مي دادند.

 

آری این عظمت تاریخ ایران است.عظمتی که کمتر ملتی از آن بر خوردار است.ولی افسوس و صد افسوس که وقتی از یک جوان ایرانی امروزی می پرسی روز عشق چه روزی است،باافتخار !! جواب میدهد : ولنتاین .آری ، این نشان حقارت و ذلالت ما وارثان ایران هست که بدون توجه به تاریخ پرشکوه خود تاریخ بیگانگان را اسوه و الگوی خود قرار می دهیم و بر تاریخ چندهزار ساله خود پشت پا میزنیم.

اینک که دریافتیم ولنتاین ما روزی غیر از ولنتاین غربیان است.بیایید 26 بهمن را فراموش کنیم و بر صفحه
29 بهمن تقویم ایرانیمان بنویسیم درود بر عاشقان ایرانی.درود بر سپندارمذ.

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبتهاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است.

"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
یادتون باشه که ولنتاین یه مناسبت دینی برای مسیحیاست. تو آمریکا بهش میگن
Hallmark holiday که این Hallmark یه شرکتیه که کارت پستال تولید می کنه. منظور این که جنبه تجاریم داره برای اینا. جشن گرفتن ولنتاین اِند غرب زدگیه که هیچ، اضافه به اون چه طرفدار دین باشید چه طرفدار فرهنگ پارسی باید از جشن گرفتنش جلوگیری کنید. مخصوصا که سپندار مذگان فقط سه روز دیر تره و هنوز چیزای ولنتاین ومیفروشن!!!
پس چه تو ایران زندگی می کنید چه جای دیگه، جون اون کسی که تو این روز دوسش دارین فقط سه روز بیشتر صبر کنید و روز عاشقا رو
ایرونی جشن بگیرید!


.:: ::.



.گیتار
نویسنده : محمد در تاریخ : شنبه 8 بهمن1390 و 16:7 | +
سلام دوستان خوبم. داشتم وبگردی می کردم به یه مطلبی برخوردم که خیلی برام جالب و خوشحال کننده بود. توی ویکی پدیا هم اگه گیتار رو بزنین حرفهای جالبی نوشته.

بربط ساز ايراني كه از قديميترين اعصار نواختن آن در ايران رواج داشته است سر منشا؛ گيتار است . هنري جرج ماير مستشرق و موسيقي شناس معروف انگليسي ميگويد

باربي توس همان عود قديم ايران ، يعني بربط ميباشد و آنرا به اين سبب بربط نام نهادند كه كاسه اش به شكل سينه (بر ) مرغابي ( بط ) است . پس از تصرف ايران در قرن اول هجري بدست اعراب و نشر دين اسلام و نفوذ آن به گوشه و كنار جهان ، تاثيري كه ايران در آلات موسيقي داشت در همه جا راه يافت . اعراب كه ايران را مسخر كرده بودندخود تحت سلطه و نفوذ علم و ادب و هنر ايرانيان قرار گرفتند . در قسمت آلات موسيقي اين نفوذ حتي پيش از ظهور اسلام يعني هنگاميكه ايران بر عراق عرب فرمانروائي داشت شروع شد . در اين عصر است كه چنگ كه آنرا در بين النهرين جنگ مي گفتند و همچنين تنبور و بربط در آن كشور راه يافت . اعراب عود يا بربط را العود نام نهادند

در قرن 11 ميلادي بواسطه تصرف اعراب بر خاك اسپانيا بار ديگر العود به اروپاي جنوبي برده شد . عود شايد مهمترين ساز موسيقي است كه شرق به غرب داده است . العود كه در زبان انگليسي با حفظ حرف تعريف اول كلمه لوت خوانده شد انواع بسياري از آن مشتق گرديد.

خانم اينگريد ذهبي در مقاله اي تحت عنوان پيدايش گيتار مينويسد : در سال 1492 هنگاميكه اعراب و يهوديها مجبور به ترك خاك اسپانيا شدند ، نواختن گيتار يا عود در اسپانيا و مخصوصاً در جنوب اين كشور چنان رواج يافت كه مردم آنرا به چشم ساز محلي خود مينگريستند . البته در اندازه گيتار تغييراتي داده شد ، آنرا كمي كوچكتر كردند و روي آن تزئيناتي نيز نقش كردند و آنگاه آنرا ويولا نام نهادند.

از ماخذ ديگري كه براي گيتار آورده شده موريس جي سامرفيلد در كتاب گيتار كلاسيك از 1800 تا امروز چهار تار ايراني را منشا؛ اصلي گيتارذكر كرده اند و همچنين هنري جرج فاير در مقاله اي ميگويد : شيخ حيدركه در سال 898 هجري وفات يافته و يكي از مؤسسين سلسله صفوي است چهارتار را اختراع نمود.

همچنيندر دائرةالمعارف آمريكا چاپ 5 - 1974 آورده شده : گيتار سازي است كه در قرن 12 ميلادي توسط اعراب از ايران به اسپانيا آورده شد ه است و مراجع گوناگون ديگري كه همه حاكي از اين است كه گيتار سازي است با اصالت و ريشه ايراني اما داشتن اين نكات تاريخي گذشته از اينكه به ما ديد ، هويت و تفكر سالم خواهد داد ، اين واقعيت را نيز گوشزد ميكند كه چگونه ما قرن هاست كه هويت اصلي خود را فراموش كرده ايم و هيچ قدمي در راه تكامل و اعتلاي اين ساز بر نداشته ايم و البته اين ضعف را بخوبي ميتوانيم در زمينه هاي ديگر نيز مشاهده كنيم.

در نهايت سربلندي و افتخار براي ملت و كساني است كه چرخ تمدن و فرهنگ بشري را با عزم راسخ و تلاش بزرگ خود پيش برده اند از آنجمله آنان كه در راه تكامل و اعتلاي اين ساز كوشيده اند ، تاريخ و جامعه بشري از اسپانيا و مردان بزرگي همچون آگوادو ، شر ، تارگا ، سگوويا و ... سپاسگذار خواهد بود . اينان از جمله كساني هستند كه تمام زندگي خود را پارسايانه صرف اعتلاي اين ساز كرده اند.

تاليف : سوسن شاكرين

متاسفانه اسم سایتش رو یادم رفت

.:: ::.



.
نویسنده : محمد در تاریخ : جمعه 7 بهمن1390 و 16:40 | +
مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی می بینه کنار می زنه سوارش می کنه. مسافر روی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟ راننده می گه: نه...

راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟ مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا! اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟ راننده تا اینو می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه...
...
...
...
...
...
...
...
بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!

از وبلاگ تنهاترین:

http://www.tiktaktok20011.blogfa.com/


.:: ::.



.تکنیک پل زدن
نویسنده : محمد در تاریخ : شنبه 12 آذر1390 و 0:25 | +

مردان مریخی، زنان وونوسی. خدایا واقعا این شکاف لازم بود؟ میخواستی تکنیک پل زدن رو یادمون بدی؟ شایدم می دونستی تا برای چیزی زحمت نکشیم قدرش رو نخواهیم دونست. اما از منطق مرد تا احساس زن خیلی فاصلست.

واسه همین هم هست که همیشه مردها فکر میکنند زن ها احمق اند و همینطور بالعکس.


.:: ::.



.راز شقایق
نویسنده : محمد در تاریخ : دوشنبه 16 آبان1390 و 16:51 | +

شقايق گفت با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود
نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد


.:: ::.



.خوبی؟ صداقت؟
نویسنده : محمد در تاریخ : دوشنبه 23 اسفند1389 و 0:5 | +
با عرض پوزش حذف شد.
.:: ::.



.شعر
نویسنده : محمد در تاریخ : جمعه 22 بهمن1389 و 12:7 | +
 در این شهر سنگی/

در این گزمه اگین/

غلط میکند دل که دلتنگ باشد!/

غلط می کند دل هوای کسی کرده باشد و آزرده باشد/

در این سنگ سالی دلت را بیاموز تا سنگ باشد..!/  

***********

تو ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند/

به چنین رهگذری آمده ای/

گذری دنیا نام که ز نامش پیداست/  

مایه ی پستی هاست/  

شايد از اين به بعد شعراي اوني كه واسم سروده رو بزارم. اگه ظرفيت دوباره خوندنشون رو داشته باشم.


.:: ::.



.همه ناقصيم. همه؟!!!
نویسنده : محمد در تاریخ : پنجشنبه 29 مهر1389 و 17:1 | +

سلام به همه كسايي كه لطف ميكنن و لطف نميكنن:

امروز باز خسته ام، اومدم حرف مفت بزنم.

مدتيه درس و دانشگاه و ... رو گذاشتم كنار. افتادم دنبال كسب تجربه. دنبال آدم شناسي. دنبال يكي كه واقعا بتونه دركم كنه. سعي ميكنم با جنس مخالف دوست بشم و بشناسمش. اين روزها به اين نتيجه رسيدم كه آدما در يك چيزي مشترك هستند كه نميدونم دقيقا چيه؟!!! شايد بشه گفت در منطق(؟) چون منطق، دوگانگي نداره. اما مسائل مختلف زندگي هست كه باعث ميشه تا آدما برداشتشون از منطق(؟) تغيير كنه.

يه وقتايي آدما يه سري اتفاقات مي افته جذب يه موضوعي ميشن، جذابيت اون باعث ميشه طرف از يكسري ايرادات چشم پوشي كنه و بيشتر لذت ببره و بيتر چشم پوشي كنه و بيشتر در موضوع غرق بشه و به جايي ميرسه كه ميبيني شيطان پرستي در مقابل خداپرستي ايجاد ميشوند.

از موضوع پرت نشيم، يه مدت كه با آدما باشي و يه خورده باهاشون دم خور بشيو دقيقتر توي روحيه و افكارشون سيخ كني ميبيني همشون با توجه به شرايطشون درست فكر مي كنن. نه درست كه نه اما ميتوني دركشون كني كه چرا اينطور طرز تفكري دارن. پس هيچ وقت ديگه به خودم اجازه نميدم در مقابل افكار و نظرات ديگران واكنش شديد نشون بدم. همه يه شخصيتي واسه خودشون دارن. اما چه سخته بخواي مراقب روحيه و افكار و شخصيت ديگران باشي. 

به يه نتيجه ديگه هم رسيدم، يه جوري احساس ميكنم قبلي رو نقض ميكنه اما واقعا وجود داره.

چرا همه كمبود دارن؟ چرا همه توي خودشون موندن؟  چرا همه دارن اشتباه ميرن؟ (ازجمله خودم) چرا اينهمه كم هستن كسايي كه شكوفا ميشن؟ چرا همه نوجوونا بايد تو دوره نوجووني گرفتار عشق بشن و روح و فكر و ذهن و همه چيزشون در گير عشق بشه؟ چرا درست تربيت نميشيم تا ديگه در مقابل جنس مخالف اينهمه ضعف نشون نديم؟ چرا عوض محروميت در مقابل جنس مخالف از يه روش ديگه استفاده نمي كنن تا جوونا حريص نشن؟ چرا ما اينطوري هستيم؟ چرا بايد جوونا بايد اونقدر هوس بزنه به سرشون كه بخوان خودشون و تخليه كنن و اونوقت نتونن شرعي قانوني اين كارو بكنن و پاشون به هر قبرستوني باز بشه؟ تازه اين شكل خوبشه. چرا بايد جوونا بيفتن دنبال خود ارضايي؟ اين ديگه واقعا بي نظيره، به تخريب جسم قناعت نميكنه و همه چيز رو از طرف ميگيره. چرا ما ها اينهمه نقص داريم؟ همه سرشون يا تو لاك خودشونه يا (ببخشيد ها) تو شورت يكي ديگه. تا حالا با چندتايي دوست شدم و اين وسط يه آدم درست و حسابي كه يه خورده كلي و عمقي به زندگي نگاه بكنه پيدا نكردم. همه توي خودشون گمن. همه كمبود دارن.

اصلا چرا همه فكر ميكنن دوستي جنس مخالف فقط دو راه داره اونم يا شهوت و هوس يا ازدواج؟

چه دنياي مسخره اي. اسلام همينو گفته؟ شك دارم. به نظر من كسايي كه بدونن اسلام واقعا چي ميخواد خيلي كمه.( البته منظورم غير از اوناييه كه خدا توجه خاصي بهشون داره). همه يا افراطي اند و يا توي تفريط خودشون گم شدن.

گاهي يه كارگر ميگيريم واسه خونمون مامانم هم تا جاييكه بتونه نميگذاره من و اون با هم رو به رو بشيم حالا جالب اينه كه طرف يه فرد سن بالاي چاق بي خاصيته. بابام ميگه ماهواره نميخرم چون چيزاي بدي داره چشم و گوش بچه ها باز ميشه و اين درحاليه كه من و خواهرم هركدوم يه كامپيوتر داريم با اينترنت و اتاق مجزا. تازه خواهرم شوهر داره. ديگه از اين ناجورتر؟ اگه خودمون بخوايم اصلا نيازي نيست بريم پاي ماهواره فيلم س و پ ر ببينيم.

خوب ديگه نسل قديم اند.

كوته فكري نسل قديم اقتضائ شرايط زندگي قديم و افكار تحميلي بعضي ها هست. چرا ديگه نسل جوون اينهمه كوته فكرن؟

همه ناقصيم. همه.


.:: ::.



.شب قدر
نویسنده : محمد در تاریخ : چهارشنبه 10 شهریور1389 و 3:14 | +
شب قدر؟

امشب شب ۲۱ ماه رمضونه و من نشستم دارم مطلب مینویسم. البته فکر نکنی من احیا نرفتم ها. چرا رفتم.الانم به پاکی یه کودک ۲۳ ساله نشستم اینجا و دارم با نورانیت خودم حال میکنم. آره دیگه آخه قرآن به سر ؟ به سر ؟؟؟؟  نه قرآن بهمون نرسید. پس قرآن به سر نگرفتم ولی مهم اینه که دلت پاک باشه دیگه نه؟ مهم نیته. اول با دوستام گفتیم بریم حرم امام رضا. پس موتور همسایه رو برداشتیم البته با اجازه از خودش آخه این شب ها با ماشین شخصی و اتوبوس شرکت واحد نمیشه رفت حرم. پس ۳ نفری نشستیم با امید خدا راه افتادیم آخه اونقدر غراضه بود که نگو. رسیدیم حرم. ما که رسیدیم درای حرم رو بستن. با اینکه هنوز کلی حرم خالی بود و ما هم میدیدیم. طرف می گفت آخه بیرون خیلی شلوغه اگه باز کنیم حرم پر میشه و ... . خلاصه که نشد بریم توی حرم شایدم امام رضا ... . ولی مهم نیته. احتمالا فردا یکی از دوستام بیاد بگه نامرد چرا توی حرم دور ضریح هرچی صدات کردم محل ندادیییییییییی؟  گفتیم خوب حالا چه کنیم؟ بریم دانشگاه آزاد البته دیگه داشت مجالس مختلف سطح شهر کم کم تموم میشد ولی گفتیم اگه لیاقتش رو داشته باشیم بتونیم سحری بگیریم آخه همونم لیاقت می خواد. رفتیم دانشگاه آزاد دیدیم درشو بستن کسیو راه نمیدن. همینطوری داشتیم درو دانشگاه می چرخیدیم دراشو چک می کردیم که یه هو دیدیم یه صدای نازکی گفت آقا ببخشید میشه درو برامون باز کنین؟ دیدیم ۵ تا دختر با مامانشون پشت در موندن. واستادیم یکیشون گفت موتورو بزار کنار دیوار تا ما از دیوار ( که بالاش ۳ ردیف سیم خاردار داشت ) بریم اونطرف. تا موتورو کشیدیم کنار دیوار دیدیم دوتاشون رد شدن  سومی که اومد رد بشه گیر کرد آخه فقط یه کم اضافه وزن داشت. نمیدونم با خودش چی فکر میکرد که از دیوار رفت بالا؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! اینا هی میزدن تو سر خودشون که بیا پایین بزار ما رد بشیم ولی طرف کم نمی آورد. بهشون گفتم بابا بیاین اینور بی خیال سحری امشبتون همه دعوت من. یکی زد زیر خنده یکی میخواست بهم فهش بده یکی گفت  ما واسه دعا اومدیم . یه دفه دیدیم یکی کنارمون ترمز زد و  اومد با زنشو بچش گفتم ا دبیا اینا که اضافه شدن. دیدم اومد اینا رو با زبون خوش کشید اینور و ۸ یا ۹ نفری سوار شدن و رفتن. ما دیدیم عجب ایده خوبی بریم لایق بشیم. اونطرف که رسیدیم یه گشت پلیس از توی خیابون رسید پشتون. یه سر باز هم از داخل اومد سمتمون. سربازه گفت شما از کجا اومدین اینجا؟ دوستم گفت از همونجایی که تو اومدی. آش خور بود دیگه. خلاصه رفتیم داخل و ما که رسیدیم به امام زمان رسیده بود. نشستیم. خودمونیم واقعا احساس شرم میکردم. تا به حال همچین کاری نکرده بودم. داشتیم میومدیم بیرون یارو گفت ژتوناتونو آماده کنین تا غذا بدیم. اما ژتونی درکار نبود. رفتیم خیلی طبیعی ژتون هم ندادیم و غذا هم گرفتیم. توی مسیر برگشت ۳ تا شیر کاکائو و ۱ چایی و ۲ تا خرما و مخلفات هم زدیم. راستی یه ساندویچ صلواتی هم زدیم. توی  مسیر رفتو برگشت دو بار رفتیم آپاراتی و یه بار هم رفتیم پنچر گیری حالا شب احیا ساعت ۱۲ از کجا اینهمه آپاراتی گیر آوردیم بماند. تازه ایرانسل محترم هم آنتنشون پرید و همدیگه رو گم کردیم اونموقع بود که به عظمت ایرانسل پی بردیم آخه هیچکس دولتی نداشت.

آره دیگه اومدم خونه و مامانم داشت با خودش میگفت وااااای بچم چه نورانی شده.


.:: ::.



.خدا - شيطان
نویسنده : محمد در تاریخ : یکشنبه 7 شهریور1389 و 2:53 | +
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد.. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم...... او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش کسی نبود جز ، آلبرت انیشتین

منبع:

http://sajjadpolymer2.parsiblog.com/Archive83204.htm

اين بحث خيلي گسترده و وسيعه. اونقدر كه كتابها براش نوشتند. وقتي خيلي بهش فكر ميكني ميبيني اصلا اگه همه آدماي دنيا خوب ميبودن هيچ بدي در دنيا نبود اونوقت چي مييشد؟ يعني ديگه خوبي معني نميداشت. آخه خوبي و بدي صفات نسبي اند يعني چي؟ يعني توي بيابون كه هستي يك لنگه كفش هم نعمته و خيلي برات مهمه اما اگه همون لنگه كفش رو وقتي بهت بدن كه توي خونه اي  و دو جفت آديداس و پوما و ... داري تازه در مدلهاي بوت و نيم بوت و صندل (سندل؟؟؟ ) اونوق اين يه لنگ رو ميندازي بيرون. خوب اون لنگه كفش يه جا خيلي ارزش داشتو يه جا اينقدر بي ارزش. اينه كه ميگن خيلي از صفات نسبي اند يعني جاييكه يه عالمه آدماي خوب هستند و همه به يك اندازه خوب هستند ديگه خوب بودن معني نداره. خوب بودن وقتي معني داره كه بدي رو هم ببيني ( يا اينكه حد و اندازه خوبي آدمها يكي نباشه كه اونوقت باز بدي معني پيدا ميكنه) اونوقته كه ارزش خوبي رو ميتوني درك كني. آيا ميشه اينطوري تعبير كرد كه شيطان لازمه وجود اين دنياست و اصولا اگه شيطان نميبود انسان نميتونست فرق بين خوب و خوبتر و بد و بدتر رو درك كنه. اون وقت ديگه پله نردبان و هيچ مسير و جاده ي زندگي اي وجود نداشت چون آدما جايي براي رفتن نداشتن چون اونا دقيقا همونجايي بودن كه ماها دوست داريم ميبوديم. يعني ديگه تلاش براي رسيدن به سعادت معني نداشت. پس خيلي از معاني بزرگ اين دنيا بي معني ميشدند.

لپ كلام:

به لقمان گفتند ادب از كه آموختي؟ گفت از بي ادبان.

آره اينطوريه و لي قضيه خير و شر به همينجا محدود نميشه. بعضي وقتها به يه مسائلي بر ميخوري كه احساس ميكني داري كافر ميشي. حالا بزارين براتون يه مثال بزنم براي فرق كافرو غير كافر.

ببينيد مثلا يه نفر توي جمع يه حركتي انجام ميده كه شما با توجه به شخصيتتون ممكنه يه عكس العملي نشون بديد. حالا يه وقتي يكي خوشبينه و برداشت خوبي ميكنه، به اين ميگيم آدم خوبه. يه وقتي يكي بدبينه و بد برداشت ميكنه، اينم كه ميشه شخص بد. حالا اوني كه برداشت صحيحي داره كجا قرار ميگيره؟ به نظر من انسان واقعي اون خوشبينه نيست. اونيه كه واقع بينه. اما من شخصا به اين نتيجه رسيدم كه متاسفانه خيلي برداشت هاي ما چه در زمينه روابط اجتماعي و چه در زمينه مسائل عقيدتي ( كمتر) بايد در كنارش يه چاشني بدبيني داشته باشه وگرنه از حركت باز مي ايستيد.

حالا اين وسط كي كافره؟ كي مسلمانه؟

خدا كه شيطان رو آفريد از عاقبتش خبر نداشت؟ يا داشت و آفريد؟

كسيكه يه سرماخوردگي شديد داره و دكتر يه پنيسيلين يك ميليون و دويست براش تجويز ميكنه بايد اون درد عذاب آور و وحشتناك رو تحمل كنه تا بتونه به سلامتي برسه.

اين يعني كه خدا به شيطان اجازه موجوديت داده تا شايد يه جوري با عقل ناقص ما بشه به عنوان يه پنيسيلين گاوي ازش ياد كرد كه براي رسيدن به سعادت لازمه.

اما يك نكته خيلي ريزي وجد داره. به خودتون رجوع كنين ببينين تا الان با خوندن اين نوشته ها درون شما براي شيطان جايگاه متفاوت يا برتر نسبت به قبل يا حتي  شايد الهي تري باز شده؟ اگه شده بايد بگم كاملا در اشتباهيد چون شيطان دشمن قسم خورده انسانه.

حالا يه چيز ديگه. ديديد كسي كه سنش ميره بالا  چون فهمش ميره بالا و طاقتش ميره بالا و شخصيتش ميره بالا ديگه مثل يه بچه از آمپول ترس نداره؟

تا حالا از خودتون پرسيديد كه چطوري ميشه غير از خدا از هيچ كس و هيچ چيزي غير از خدا نترسيد؟

اميدوارم نكته قضيه رو گرفته باشيد

ممنونم كه اينهمه وقت گذاشتي دوست خوبم

اگه ميشه شما هم به من كمك كنيد البته با نظرات انتقادي بيشتر حال ميكنم.


.:: ::.




.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ